محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

مسافرت گل پسری

اوایل شهریور ماه بود که تصمیم گرفتیم به همراه خانواده مامان مریم به مسافرت 14 روزه بریم ، ما به دلیل مرخصی بابا مجبور شدیم که 2روز با تاخیر یعنی 12 شهریور ماه راه بیافتیم و به سمت شمال ، شهرستان نور بریم تا بتونیم بقیه مسافرت رو با هم باشیم ... در طول مسیر پسر کاملا خوب و آرومی بودی که زیاد منو اذیت نکردی ، چون بیشتر اوقات خواب بودی و وقتی هم از ماشین پیاده میشدیم ماشااله جمعیت زیاد بود و توی بغل کردن تو همراهی میکردن ... دست همگی درد نکنه وای که چه آب و هوایی داشت این شمال ، جای همگی خالی بود ... بعد از شمال به سمت مشهد رفتیم و در طول مسیر هم میشه گفت هر نیم ساعت حرکت ، یک ساعت توقف داشتیم که منجر به این شد سه روز تو ر...
19 فروردين 1392

تولد یک سالگی ثمره ی عشقم

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است... از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم ... چه خوب شد به دنیا آمدی و چه خوب تر شد دنیای من شدی ... با من بمان و بدان تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم ...   گل قشنگم همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است ؟ چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟ فرشته ای فقط در قالب یک انسان ... فقط ساده میتوانم بگویم که : تولدت مبارک روز 9/11/1391 بود که به مناسبت یکمین سالگرد تولد نفسم جشنی را فراهم ساختیم تا یادمان باشد که خداوند چه فرشته ای را در زندگیمان فرود ...
13 اسفند 1391

خاطرات 9/10/1391

عزیز مامان اینجا پشت خونه آقاجون ایناست که جنابعالی و پسر عموتون حسابی گشت زدین و تا تونستین تو خاکها غوطه ور شدین ... جدیدا عاشق بیرون رفتن شدی و تا در خونه باز میشه فورا می پری بیرون و تا بیارنت داخل ، شروع میکنی به گریه زاری و بداخلاق بازی .... که من بیچاره باید این اخلاقتو تحمل کنم چون رئیسین و حکم فرما خودت ببین تا بدونی که چقدر فضول بودی جیگملی مامان   ببین از سرما یخ زدی ولی راضی نمیشدی که بریم داخل خونه ... اینم آخر عاقبت خاک بازی و فضولی محمد و پسر عموتون محمدفرزام که موفق نشدیم ازتون عکس بگیریم ... دو قلوهای افسانه ای خدا بهمون صبر بده از دست...
1 اسفند 1391

مریضی های پی در پی

سلام به پسر گلم و دوستای مهربون که افتخار میدن و مارو توی خوندن خاطرات همراهی میکنند... باز هم با یه تاخیر طولانی اومدیم ... توی این چند وقته به خاطر اینکه همش مریض بودی نتونستم خاطراتتو بنویسم ، امان از این سرما خوردگی ها که شما بچه هارو ول نمیکنه ... 29 بهمن ماه بود که طبق دستور دکترت یه نوار گوش گرفتی که گفتن پشت گوش میانی مایع هست و باید یه عکس از لوزه ی سوم گرفته بشه ، طبق گزارشات گل پسری مامان متاسفانه  لوزه ی سوم داره و باید فعلا سه تا آمپول سفتریازکسیم بزنه و بعد از یه نوار گوش مجدد ببینیم که باید چیکار کنیم ؟ امیدوارم که این آمپول ها جواب بدن و به عمل نیازی نداشته باشه ...  الهی آمین به خدا حالم ...
1 اسفند 1391

06/10/1391 (لذت مادر شدن )

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک پسرم یک ساله شد پارسال در چنین روزی خداوند فرزندی به من عطا کرد که تا آخرین لحظه عمرم بابت چنین نعمتی ، او را سپاس می گویم... که به خاطر چنین لطف بزرگی که به من داشته مرا از سهم مادری بی نصیب نکرده ... پارسال در 06/10/1390 در روز سه شنبه مصادف با دوم صفر در ساعت 1٧ و ١٥دقیقه عصر همزمان با اذان مغرب و عشاء پسری با نام محمد چشم به جهان گشود که با آمدنش مهر و صفا و صمیمیت و دوستی را به خانه ما آورد ... از صبح تمام اتفاقات پارسال توی ذهنم تداعی میشه که لحظه به لحظه اش برام عزیزه و دوست داشتنی .پسرم با اینکه با استرس زیادی به دنیا اومدی و با شرایط سخت بارداری و ویا...
1 اسفند 1391

ماشااله به این همه فضولی

پسر گل مامان اینقده شیطون و فضول شده که نگین و نپرسید ( البته با هزارتا ماشااله ) دوست داره از از همه جاسر در بیاره ، از ماشین لباسشویی، فر گاز ، تلفن ، موبایل ، کابینت ، زیر میزا و کلی جاهای دیگه باید همش دنبالش باشی وگرنه در عرض سه صوت همه جا رو خراب میکنه ، ناگفته نمونه که از این شیطنت ها خوشحالم چون نشون دهنده سلامتی نفسمه ولی بعضی اوقات دیگه کم میارم و اگه دیگران نباشن دیونه دیونه میشم . ( بازم میگم که ماشااله به پسملی مامان ) عمه معصوم بعضی از لحظه ها رو شکار کرده تا دوست جونامو از این فضولی ها، بی نصیب نشن ، که دست شما درد نکنه که ما رو همراهی میکنید عمه خانم ... عزیزان واسه دیدن عکس ها به ادامه مطلب برید &...
3 دی 1391

غیبت طولانی و جشن دندونی

سلام با عرض شرمندگی به دلیل غیبت چند ماهه تو این ماه ها اتفاقات زیادی رخ داده که توی این فرصت پیش آمده میخوام براتون بازگو کنم و توی دفتر خاطرات یگانه پسر زندگیم حک کنم ... دقیقا یازدهم تیرماه بود که متوجه شدم گل پسرم اولین موارید زندگیش جوونه زد و به دنیای ما یه عالمه شادی بخشید ، محمدم با تمام وجودم این اتفاق خوشایند رو بهت تبریک میگم ... توی مرداد ماه بود که تصمیم گرفتم جشن دندونی بگیرم و تابااین بهونه هم افطاری داده باشم و هم دور هم شب خوشی رو سپری کرده باشیم ، خیلی خیلی فکر کردم تا تصمیم براین گرفته شد که تم جشن رو رنگین کمون طراحی کنم  روزها طول کشید تا همه چیز فراهم شد چون تو خیلی فضولی میکردی و ...
2 دی 1391

تفریح و گردش در 24/9/1391

سلام من اومدم با یه عالمه عکس های جدید جمعه پیش بود که همگی خونه آقا جون اینا بودیم که تصمیم گرفتیم بریم ناهار پارک ساحلی ... من و عمه معصوم به مادر جون کمک کردیم تا تدارکات پیک نیک رو آماده کنیم . تقریبا ساعت 30/12 ظهر بود که راه افتادیم ، وقتی به پارک رسیدیم عموی بابا به همراه خانواده همه چیز رو آماده کرده بودن تا ماهم به اونا ملحق بشیم ... در کل روز خوب و شیرین و به یاد موندنی بود که آقا محمد و پسر عموشون آقا محمدفرزام حسابی توی پارک گشتن و فضولی کردن ... ولی به دلیل هوای سرد بعد از خوردن ناهار به خونه آقا جون اومدیم و بقیه روز رو تو خونه گذروندیم که خیلی خیلی خوش گذشت جای همگی خالی بود ... اگه میخوای بقی...
29 آذر 1391

محرم 91

هر ساله خونه ی آقا جون (بابای بابا ) ده شب اول محرم مراسم روضه و سینه زنی دارن که من و پسرم و بابا عبداله توفیق داشتیم که امسال تومراسم سیدالشهدا شرکت کنیم .... همیشه آقا جون از هفته ها قبل شروع به برپایی مراسم میکنه و تکیه رو به شکلی زیبا و دلنشین برگزار میکنه ولی امسال آقا محمدم بود که حسابی فضولی میکرد ... من قربون اون فضولی هات که هر کاری کنه واسه من قشنگه نفسم اینم عکس هایی از پسملی در تکیه بقیه عکس ها در ادامه مطلب ...     ...
29 آذر 1391